خاطره


 وقتی نگاه می کردم از گل به خار رسیدم با خودم

 گفتم:

    پروردگارا چه فلسفه ای است در این همسایگی

    وچه حکمتی است در این بیگانگی با یه مشت

    خاطره های خوب وبد

مگه میشه زندگی کرد؟همه جا اشکم سرازیر ودل

از زندگی سیرو انگار این روزا،دل داره میمیره

ومیره پی کارش.

صدات مونده،نمیره ازتو گوشم

               نگات مونده که برده عقل وهوش

خودت نیستی ولی یادت باهامه

               رفیق گریه هامو غصه هامه

تو که رفتی ولی عطرت نمی ره

               خودت نیستی دلت اینجا اسیره

اگه رفتی ولی عشقت که مونده

              همین عشقت دل مارو سوزونده

تورا می نوازم...


تورا مي نوازم درتار و پود آهنگ زندگيم

تو را به ياد مي سپارم لاي لاي نقاشي هايم

وتورا مي ستايم در خط خط شعر هايم

چه باشي دركنارم،چه نباشي

احساس مي كنم با تمام وجود

ونگاهت را درنگاهم حك خواهم كرد

وصدايت را در دلم به وديعه مي گذارم

براي روزهاي جدايي

مي داني...حسي دور

خبر از فراقي نزديك داد به من

اما تو جدايي ها را شكستي

تو فاصله هارا آتش كشيدي

 

و تو مرا

    اسير شنيدن صداي     

                         قدم هايت كردي

 

 

چگونه فراموشت کنم؟


چگونه فراموش کنم تو را که از خرابه های هرزگی

به قصر سپیدعشق هدایتم کردی و عاشقی بی قرار ویاری

بی وفا برای خویش ساختی وبرای اشک های او شانه هایت

را ارزانی داشتی وباصداقت عاشقانه ات دلش را به درد آورد آوردی.

چگونه فراموشت کنم تو را که سال ها در خیالم سایه ات را

می دیدم تپش قلبت را حس می کردم و به جست وجوی یافتنت

به درگاه پروردگارم دعا می کردم که خدایا پس کی اورا خواهم یافت...

چگونه فراموشت کنم تورا که همزمان با تولدت درقلبم همه را

فراموش کرده ام .

برایم تمامی اسم ها بیگانه شده اند و همه ی خاطرات مرده اند.

دستم فکرم و قلبم را به تو می دهم بازوانم را به تو می بخشم

و نگاهم از آن توست وشانه هایم که نپرس دیگر با من غریبه اند

وتمامی لحظه ها تو را می خواهند وبرای عطر نفس هایت

دل تنگی می کنند.

چگونه فراموش کنم تو را که قلم سبزم را به توهدیه کرده ام که

حتی نوشته هایت همرنگ نوشته هایم باشد .

پبشترها سبزرا نمی شناختم بهتر بگویم با سبز رفاقتی نداشتم

سبز را با توشناختم ودلم می خواهدکه با یاد توهمیشه سبز بنویسم سرت را رو شانه هایم بگذار و بگذارعطر نفس هایت را میان هم  تقسیم کنیم.

باران

نگاه ساکت باران به روی صورتم دزدانه می لغزد

ولی باران نمی داند که من  دریایی از دردم

به ظاهر گرچه می خندم

ولی اندر سکوتی تلخ می گریم!

فراموشی

ومن می دانم روزی فراموش خواهم شد و دیگر کسی نوشته هایم را

نخواهد خواندوصدایم ب گوش هیچ کس نخواهد رسید و دیگر قلمم

مرگ وفراموشی رو تفسیرنخواهد کرد.

من فراموش می شوم و دیگرکسی صدای بازشدن پنجره چوبی

اتاقم را نخواهدشنید!

من می روم وفراموش می شوم وفراموشی مثل هیولایی در خود می بلعد!

آری؛فراموشی حتی از مرگ ترسناک تر است ومن هر غروب کلامی از

فراموشی خواهم نوشت تا شاید بدین سان بتوانم فراموشی را درخویش

فراموش کنم.


تا شایدفراموش نشوم

                                      فراموش شده ای بی گناه!

دوستی

 

فرستنده این داستان قشنگ بهار جونه مرسی عزیزم

 

دو دوست در بیابان همسفر بودند. در طول راه با هم دعوا کردند. یکی به دیگری

سیلی زد. دوستی که صورتش به شدت درد گرفته بود بدون هیچ حرفی روی شن

نوشت: « امروز بهترین دوستم مرا سیلی زد».

آنها به راهشان ادامه دادند تا به چشمه ای رسیدند و تصمیم گرفتند حمام کنند.

ناگهان دوست سیلی خورده به حال غرق شدن افتاد. اما دوستش او را نجات داد.

او بر روی سنگ نوشت:« امروز بهترین دوستم زندگیم را نجات داد .

دوستی که او را سیلی زده و نجات داده بود پرسید:« چرا وقتی سیلی ات زدم ،بر

روی شن و حالا بر روی سنگ نوشتی ؟» دوستش پاسخ داد :«وقتی دوستی تو را

ناراحت می کند باید آن را بر روی شن بنویسی تا بادهای بخشش آن را پاک کند.

ولی وقتی به تو خوبی می کند باید آن را روی سنگ حک کنی تا هیچ بادی آن را پاک

نکند...»

خدایا

 خدایا مراببخش به خاطر تمام لحظه هایی که تو بامن بودی ومن فکر می کردم تنهام!

مرا ببخش به خاطر تمام ثانیه هایی که منتظرم می ماندی ومن نمی آمدم!

مراببخش به خاطر تمام روزهایی که تو برای من بهترین ها راخواستی ومن برای

رسیدن به بدترین ها نا امیدت کردم وبه خاطر تمام درهایی که کوبیدم وهیچ کدام

                         درخانه ی تونبود...............

یک افق،یک بی نهایت

وقتی هیچ  پایانی برخواسته هایت نیست

وقتی برای رسیدن به هرچه درذهن داری

حتی عزیزترین کسان را

وسیله ای می سازی برای به دست آوردن هایت

دیگريقين پيدا مي كنم كه تورا نمي شناسم

يا ازهمان ابتدا خود را فريفته بودم.

 

من اگرچه مثل تمام پيوندهاي ازسر اجبار

همراهت شدم

ولي خودرا براي ساختن وباسركردن

متقاعد كرده بودم......

اما آن را نيزازمن دريغ كردي!

ديگر نه به افق چشم مي دوزم

ونه اشكي خواهم ريخت

من چشم انتظار طلوعي دوباره ام........

طلوعي از افق تا بي نهايت!