وقتی نگاه می کردم از گل به خار رسیدم با خودم

 گفتم:

    پروردگارا چه فلسفه ای است در این همسایگی

    وچه حکمتی است در این بیگانگی با یه مشت

    خاطره های خوب وبد

مگه میشه زندگی کرد؟همه جا اشکم سرازیر ودل

از زندگی سیرو انگار این روزا،دل داره میمیره

ومیره پی کارش.

صدات مونده،نمیره ازتو گوشم

               نگات مونده که برده عقل وهوش

خودت نیستی ولی یادت باهامه

               رفیق گریه هامو غصه هامه

تو که رفتی ولی عطرت نمی ره

               خودت نیستی دلت اینجا اسیره

اگه رفتی ولی عشقت که مونده

              همین عشقت دل مارو سوزونده

چهارشنبه سوم مهر 1392 13:5 |- Nadia -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________


تورا مي نوازم درتار و پود آهنگ زندگيم

تو را به ياد مي سپارم لاي لاي نقاشي هايم

وتورا مي ستايم در خط خط شعر هايم

چه باشي دركنارم،چه نباشي

احساس مي كنم با تمام وجود

ونگاهت را درنگاهم حك خواهم كرد

وصدايت را در دلم به وديعه مي گذارم

براي روزهاي جدايي

مي داني...حسي دور

خبر از فراقي نزديك داد به من

اما تو جدايي ها را شكستي

تو فاصله هارا آتش كشيدي

 

و تو مرا

    اسير شنيدن صداي     

                         قدم هايت كردي

 

 

چهارشنبه نهم مرداد 1392 21:37 |- Nadia -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________

چگونه فراموش کنم تو را که از خرابه های هرزگی

به قصر سپیدعشق هدایتم کردی و عاشقی بی قرار ویاری

بی وفا برای خویش ساختی وبرای اشک های او شانه هایت

را ارزانی داشتی وباصداقت عاشقانه ات دلش را به درد آورد آوردی.

چگونه فراموشت کنم تو را که سال ها در خیالم سایه ات را

می دیدم تپش قلبت را حس می کردم و به جست وجوی یافتنت

به درگاه پروردگارم دعا می کردم که خدایا پس کی اورا خواهم یافت...

چگونه فراموشت کنم تورا که همزمان با تولدت درقلبم همه را

فراموش کرده ام .

برایم تمامی اسم ها بیگانه شده اند و همه ی خاطرات مرده اند.

دستم فکرم و قلبم را به تو می دهم بازوانم را به تو می بخشم

و نگاهم از آن توست وشانه هایم که نپرس دیگر با من غریبه اند

وتمامی لحظه ها تو را می خواهند وبرای عطر نفس هایت

دل تنگی می کنند.

چگونه فراموش کنم تو را که قلم سبزم را به توهدیه کرده ام که

حتی نوشته هایت همرنگ نوشته هایم باشد .

پبشترها سبزرا نمی شناختم بهتر بگویم با سبز رفاقتی نداشتم

سبز را با توشناختم ودلم می خواهدکه با یاد توهمیشه سبز بنویسم سرت را رو شانه هایم بگذار و بگذارعطر نفس هایت را میان هم  تقسیم کنیم.

سه شنبه یازدهم تیر 1392 11:10 |- Nadia -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________

نگاه ساکت باران به روی صورتم دزدانه می لغزد

ولی باران نمی داند که من  دریایی از دردم

به ظاهر گرچه می خندم

ولی اندر سکوتی تلخ می گریم!

پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1392 20:11 |- Nadia -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________

ومن می دانم روزی فراموش خواهم شد و دیگر کسی نوشته هایم را

نخواهد خواندوصدایم ب گوش هیچ کس نخواهد رسید و دیگر قلمم

مرگ وفراموشی رو تفسیرنخواهد کرد.

من فراموش می شوم و دیگرکسی صدای بازشدن پنجره چوبی

اتاقم را نخواهدشنید!

من می روم وفراموش می شوم وفراموشی مثل هیولایی در خود می بلعد!

آری؛فراموشی حتی از مرگ ترسناک تر است ومن هر غروب کلامی از

فراموشی خواهم نوشت تا شاید بدین سان بتوانم فراموشی را درخویش

فراموش کنم.


تا شایدفراموش نشوم

                                      فراموش شده ای بی گناه!

پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1392 20:9 |- Nadia -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________
 

فرستنده این داستان قشنگ بهار جونه مرسی عزیزم

 

دو دوست در بیابان همسفر بودند. در طول راه با هم دعوا کردند. یکی به دیگری

سیلی زد. دوستی که صورتش به شدت درد گرفته بود بدون هیچ حرفی روی شن

نوشت: « امروز بهترین دوستم مرا سیلی زد».

آنها به راهشان ادامه دادند تا به چشمه ای رسیدند و تصمیم گرفتند حمام کنند.

ناگهان دوست سیلی خورده به حال غرق شدن افتاد. اما دوستش او را نجات داد.

او بر روی سنگ نوشت:« امروز بهترین دوستم زندگیم را نجات داد .

دوستی که او را سیلی زده و نجات داده بود پرسید:« چرا وقتی سیلی ات زدم ،بر

روی شن و حالا بر روی سنگ نوشتی ؟» دوستش پاسخ داد :«وقتی دوستی تو را

ناراحت می کند باید آن را بر روی شن بنویسی تا بادهای بخشش آن را پاک کند.

ولی وقتی به تو خوبی می کند باید آن را روی سنگ حک کنی تا هیچ بادی آن را پاک

نکند...»

پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1392 20:3 |- Nadia -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________
 خدایا مراببخش به خاطر تمام لحظه هایی که تو بامن بودی ومن فکر می کردم تنهام!

مرا ببخش به خاطر تمام ثانیه هایی که منتظرم می ماندی ومن نمی آمدم!

مراببخش به خاطر تمام روزهایی که تو برای من بهترین ها راخواستی ومن برای

رسیدن به بدترین ها نا امیدت کردم وبه خاطر تمام درهایی که کوبیدم وهیچ کدام

                         درخانه ی تونبود...............

سه شنبه چهاردهم خرداد 1392 18:9 |- Nadia -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________

وقتی هیچ  پایانی برخواسته هایت نیست

وقتی برای رسیدن به هرچه درذهن داری

حتی عزیزترین کسان را

وسیله ای می سازی برای به دست آوردن هایت

دیگريقين پيدا مي كنم كه تورا نمي شناسم

يا ازهمان ابتدا خود را فريفته بودم.

 

من اگرچه مثل تمام پيوندهاي ازسر اجبار

همراهت شدم

ولي خودرا براي ساختن وباسركردن

متقاعد كرده بودم......

اما آن را نيزازمن دريغ كردي!

ديگر نه به افق چشم مي دوزم

ونه اشكي خواهم ريخت

من چشم انتظار طلوعي دوباره ام........

طلوعي از افق تا بي نهايت!

 

 

سه شنبه چهاردهم خرداد 1392 17:54 |- Nadia -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________
Aytem.ir